تجربه های معامی من
مدیر دبیرستان بودم، روزی از اداره تلفن کردند که : به اداره بیائید! رفتم، بمن گفتند یکی ازدبیران شما درجلسه برگزاری امتحان،ممتحن بوده وبه دانش آموزی پاسخ سئوال را داده (رسانده)است. دیروز پدر دانش آموز برای اعتراض به اداره مراحعه کرده و از دبیر مذکورشکایت نموده است. از من خواست موضوع را بررسی کرده، صحت وسقم آن رابیابم .
پَکَر به دبیرستان برگشتم، ساعت کلاس درس بود و دبیران درحال تدریس،تا پایان ساعت کلاس منتظر ماندم. زنگ تفریح زده شد، معلمین برای رفع خستگی و نوشیدن چای به دفترمدرسه آمدند. به دفتر رفتم، پس از سلام واحوال پرسی وگفتن خسته نباشید به دبیران، نزد معلم مزبور رفتم و خوش وبش کنان باهم به دفتر من آمدیم، قدری از مسائل مدرسه ومشکلات تدریس و دانش آموزان سخن گفتیم، سپس سخن رابه آن روز امتحان و درس ودانش آموزمزبور معطوف نمودم، وبیان داشتم که گویا پاسخ سئوال شما به او صحیح نبوده، دانش آموز از طریق پدرش، به اداره شکایت برده است. با شنیدن این مطلب معلم سرخ شد، از او خجالت کشیدم. دوست نداشتم اصلاً علّت را برایم بگوید، نمی خواستم یک معلم این گونه نزد من احساس ضعف نماید. او گفت: منزل این دانش آموز درمحل و نزدیک منزل ماست، در حقیقت ما با آن ها همسایه ایم، پدرش هم درکوچه ما مغازه خواربار فروشی دارد و همیشه به من لطف می نماید،هر وقت مراحعه کنم به من شیر وکره می دهد(لازم به ذکر است این واقعه سال های 67 تا70 می باشد،آن موقع، شیر وکره کمیاب بود و از طریق مسجد محل کارت شیر صادر میxadشد) ومن احساس می کردم که باید بنوعی زحمات پدر دانش آموز راجبران نمایم. وآن روز من ممتحن بودم ، دانش آموز ازمن سئوال کرد، من که مدرس این درس نبودم به ورقه دانش آموز دیگری نگاه کردم وبه او پاسخ دادم.
مانده بودم جه بگویم،هم سن او از من بیشتر بود و هم تجربه اش، زنگ کلاس خورده بود، به او گفثم:علم در خطر است! به کلاس بروید!!
برچسب: علم خطرناک,
نویسنده: سینا صالحپور