خرید بک لینک
بنام خداوند
خبر غیر منتظره نبود، مدتی بود در بستر بیماری بود، و فرزندان عزیزش به دنبال مداوایش در راه بیمارستان های تهران و قم و گاه ساوه در تردد بودند، بیمارستان میلاد در تشخیص خوب عمل کرد، اما تومور پیشرفت کرده بود، بیمارستان قم هم برای جراحی بعلت کهولت سن و ضعف تنفسی، برای عمل جرات بیهوش نمودنش را نداشت، وتومور هم کار خود را کرده بود، او همیشه منزل را به دیگر مکان ها ترجیح می داد، هر کجا بود زود دلش به خانه تنگ می شد، و از فرزندان می خواست که سریع مرا ببرید، اصرار پدر کارگر افتاد و پدر به منزلش راه یافت، وقتی شنیدم به ده آمده است، من و همسرم برای دیدن و ملاقاتش عازم روستا شدیم، خواهرم به اتفاق آقای اربابی هم چند ساعتی زود تر رسیده بودند، هماهنگ شد ساعت چهار بعد از ظهر در منرلش حضور یابیم، زنگ در را می زنیم، البته درب باز است نوه ها که شرایط کودکیشان اقتضا می کند در حیاط خانه به بازی مشغولند، صدای زنگ باعث شد همسر رضاخان و دو دختر دیگرشان بیرون و کنار در بیایند، با دیدن ما خوشحال شده پس از سلام و علیک به سوی اتاق رضاخان عزیز راهنمایی می شویم، طاهره خانم با خوشحالی می گوید چه خوب شد آمدید، مدتی است پدرم نام شما را می برد و و در انتظار دیدار شماست، سلام گفته هریک در جایی می نشینیم، جناب عباس بهرامی دوست و همکلاسی دوران قدیم وهم روستایی با محبت او با همسرشان به اتفاق فریبا خانم هم برای عیادت می آیند، رضاخان با دیدن من گویا جانی تازه می گیرد از بسترش که دراز کشیده است برمی خیزد و می نشیند، رویش را بمن کرده و گویا توان تاره ای یافته است با من احوال پرسی می کند، طاهره خانم یک یک میهمانان را به پدر معرفی می کند، همه را خوب می شناسد، معصومه خانم دختر دیگرشان از من می خواهند که برای پدر از اشعاری که از قبل ها در خاطره دارند بخوانم تا ایشان هم بیت بعدی را بگویند، این کار من در دیگر دیدارهایم با آن عزیز رخ می داد، اما این بار گویا شرایط طور دیگری شده است، برای بیان نیم بیت های دوم اشعار با این که خوب بیاد دارد، اما نفس اجازه بیان همه ابیات را نمی دهد، نورانی شده است، میداند که مسافر است،گویا به او الهام شده است که سفری دیگر در پیش دارد، و باید کوچ کند، باید خانه و کاشانه و زن و فرزند و در حقیت دنیا را بگذارد و برود، گویا نشانی هایی هم به او رسیده بود، سخت بدنبال تصویه حساب با خودش بود، دلش نمی خواست شعر بخواند می دانست که فرصت کم است از طاهره خانم می خواست آن امانت ها را بمن بسپرد تا به اهلش برسانم، چندین نوبت بلند خواست که زود دخترش آن توصیه ها را بمن برساند، از آن عزیز خواستیم که حتما این وصایای شما را عملی خواهیم کرد، خوشا به سعادتش، خوب زندگی کرد، سالم زیست، در زمان حیات بلندش دل کسی را رنجه نکرد، و خاطراتی سرشار ازمحبت ها و خوبی ها را برای ما و خانواده اش باقی, گذارد و به دوست پیوست، از خداوند می خواهم که آن عزیز سفر کرده را با مقربین درگاهش محشور گرداند.

برچسب: نویسنده: سینا صالح‌پور تاريخ: شنبه 17 آذر 1397 ساعت: 16:12

صفحه بندی