قسمت سوم
با نام خدا، َوقتی پیرینتر را روی میز قرار دادم، مغازه دار از من خرابی پیرینتر را پرسید، گفتم کاغذ را رد نمی کند، و به او گفتم که بعلت جمع کردن میز ناهار خوری اتاقمان در منزل، دیگر پیرینتر جای خاص و مناصبی ندارد، آن را در اتاق دیگری که بیشتر به انبار می ماند نگهداری می کنیم، زمان نیاز به گرفتن متنی، آن را به اتاق آورده روی صندلی قرارش می دهیم و استفاده می کنیم، گاهی هم پس از انجام کارمان از بردن پرینتر به اتاقِ شبیه انباریمان غفلت کرده، همانطور چند روزی در اتاق می ماند، از شما چه پنهان من دو نوه دارم، یکی پسری، بنام ساغر و دیگری دختری، بنام سلما، هردو متولد در یک سالند، اما با پنجاه روز فاصله از هم، یعنی ساغر پنجاه روز زود تر از دختر عمه اش سلما پا به این جهان گذارده است، ماشاءالله هردو دوست داشنی، با هوش، مهربان و طبق شرایط بچگی شان شیطانند، البته نه آن شیطانی که به آدم سجده نکرد، بلکه بازی هایشان، پریدن هایشان، ریختن و پاشیدنِ وسایل بازیشان در هر جای اتاق، را می گویم، راه رفتن روی مبل ها و دویدن از روی آن ها می گویم، از این مبل به آن مبل می پرند و از آن یکی به سوی مبل بعدی و تا مبل آخری و دوباره از همان جا که مبل ها تمام می شود، بازی را دنبال می کنند، برمی گردند و می دوند تا به مبل اولی. و اگر چیزی یا چیزَکی هم در دست داشته باشند به هم پرتاب می کنند، روزی همین که نشسته بودم، اسباب بازی کوچکی از دست نَوه ام رها شد و بعد من صدای افتادن آن را نزدیک پرینتر شنیدم، بسوی پرینتر شتافتم اما چیزی که داخل پرینتر شده باشد ندیدم.
البته جای یادآوری است که معلوم است وقتی تعمیر گر علت خرابی پرینتر را از من جویا شد، فقط به او گفتم: کاغذ را رد نمی کند، همین، اما جواب اصلی همان ها بود که در ذهنم مثل یک فیلم سینمایی مجسم شد و شما هم خواندید.
بعد از کمی وارسی، تعمیر گر گفت احتیاج به یک سرویس اساسی دارد، و هزینه آن هم می شود یک صد هزار تومان!! راستش من ماندم، درست می شنوم؟ کمی مکث کردم، بعد فکر کردم، به هیکل آقا نگاه کردم، سپس خندیدم، البته نه به طور قهقهه، تبسمِ ظریف، نگاه کردن عاقل اندر سفیه، بعد گفتم چرا؟ مگر خودش چند می ارزد؟ گفت یک میلیون پنجاه هزار تومان! حالا من چند خریده بودم، بهتر است بگویم ما، من و همسر مهربان، چند خریده بودیم، بهتر نشد، زود تصحیح کنم، آذر خانم چند خریده بود، حدود شش، هفت سال پیش، یک صد و بیست و پنج هزار تومان. گفتم من این مقدار پول را ندارم، می برم جای دیگر، بعد گفتم چون اولین مغازه ای که بچشمم خورد مغازه شما بود، آوردم، حال می برم، گفت چون اولین مشتری امروز ما هستی، و چهرات هم نشان می دهد آدم خوبی هستی، نشان از سِرِّ ضمیرت دارد، باهم کنار می آییم، ماندم سِرّ ضمیر مرا را چطور خواند، صبح سلوک عرفانی داشته است؟ کمی بو کشیدم، خواستم ببینم در مغازه بویی نمی آید، مثلاّ بوی اسفند، چون مُد است که جوان ها بعد از باز کردن مغازه شان به کمی تریاک پناه می برند، و خود را بازسازی کرده و سپس برای رد گُم کنی مشتری های خود اسفندی هم برای خدا و مشتریِ بنده خدایشان، روی گاز پیک نیکی شان آتش می زنند، تا نسیم خوش تریاک راز سلوک اهورایی آنان را بر ملا نسازد.
بو کشیدم بویی نمی آمد، از من هم تعریف کرده بود، قبول کردم و کارتی که آدرس و تلفن مغازه را با خود داشت گرفتم، گفتم برای گرفتن پیرینتر کی مراجعه کنم؟ گفت: ساعت سه بعد از ظهر بیا.
از در بیرون رفتم، مانده بودم بخانه روم یا بسوی میدان انقلاب، برای دیدن و زیارت دوستانِ ناشر و کتاب فروشم بشتابم، خوب معلوم بود،
هرکه را بهر کاری ساختند
مهر او را در دلش انداختند
من از دوران دبیرستانم، از سیکل دوم، خود را در دارالفنون کشف کردم، زیرا تا قبل از آن موقع فقط در دنیا بودم، همین.
هرگز حضور حاضر غایب شنیده ای
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
من از همان زمان با نویسندگان و کتاب خوانی خوگر شدم، تصمیمم را گرفته بودم، راهی دنیای کتاب شدم، تا ساعت سه بعد از ظهر فرصت خوبی بود، شاید سه چهار هفته ای بود که به کتاب فروشی ها سر نزده بودم، هم دیدار دوستان و هم اطلاع از بازار کتاب.
چه خوش بود که برآید به یک کرشمه دو کار
زیارت شه عبدالعظیم و دیدن یار
برچسب:
نویسنده: سینا صالحپور
تاريخ: شنبه
17 آذر
1397 ساعت: 16:12