خاطرات من
فکر می کنم اواخر سال 59 باشد، "مدیرکل دفتر نمایندگی های فرهنگی" در خارج از کشور هستم، یک جوان تقریبا تازه کار، مکان اداره من هم همان وزارت ارشاد اکنون است، قبل از انقلاب وزارت فرهنگ و هنر نام داشت، که وزیر آن هم پهلبد داماد شاه بود، الان وزیری که من زیر نظر او هستم دکتر عارفی است، هنوز وزارت ارشاد به تصویب مجلس نرسیده است، عارفی وزیر فرهنگ وآموزش عالی است، بعد از انقلاب دو وزارتخانه "فرهنگ و هنر" و "آموزش عالی" با هم ادغام شدند، و نام فرهنگ و آموزش عالی را بر آن نهادند. و دکترعارفی، (دکتر قلب امام) هم وزیر آن جا شد. من تازه از پاکستان آمده ام، قبلش کارِ رایزن فرهنگی ایران در پاکستان را بعهده داشتنم، وقتی آنجا بودم متوجه شدم جایگزین دکتر محمد جعفر محجوب شده ام که آخرین رایزن فرهنگی ایران در پاکستان در قبل از اتقلاب است، حال وظیفه من انتخاب رایزن فرهنگی است.حدود 120 پرسنل زیر نظرم هستند، اکثرا اهل قلم، فرهیخته، بعضاً با تفکر ماتریالیستی و یا تفکر غربزدگی.
بالاخره ما و هم تیپ های ما جوانان مسلمان و اصطلاحاً مکتبی بودیم، دانش آموز که بودم یکی از جوانانِ محل همسایگی ما که همکلاس هم بودیم بمن تلفن زد، با شنیدن صدای دوستم بعد از پنج یا شش سال او را شناختم، شصتم خبر دار شد که حتماً این دوست قدیمی من فهمیده من سِمتی دارم، حال تلفن زده شاید انتظار استخدام داشته باشد، او پسر بسیار خوبی بود، اما آن زمان که او را می شناختم زیاد پای بند مذهب نبود، بی مذهب هم نبود. به خودم نهیب زدم و به خود گفتم مگر همه مرا می شناسند، اوست که مرا می شناسد و می خواهد تقاضایی از من بنماید، در خط ما هم که آن زمان نبود. من اگر به تقاضای جواب مثبت دهم پارتی بازی!! کرده ام، جمهوری اسلامی نباید پارتی بازی داشته باشد، چه کردم؟ با کمالِ چه بگویم؟ بی ادبی، با ادبی به او گفتم شما را به خاطر نمی آورم، هرچه گفت: توحیدلو، برادر، منم فلانی، دوستِ هم محلی و هم کلاسی، به کَکِ ما نرفت، بالاخره دوست قدیمی من گوشی را قطع کرد. جنگ بود، دایی ام می خواست پسرش را برای تحصیل به آلمان بفرستد، از من تقاضای اَرز(پول خارجی) کرد، فکر می کرد چون خارج از کشور بوده ام، حتما اَرز دارم، در دل خود گفتم اکنون همه جوانان در جبهه هستند و دایی ما می خواهد فرزندش را فراری دهد، با او هم بد برخورد کردم، دنبال آدم های باسواد مسلمان مکتبی بودم تا به رایزنی فرهنگی به خارج اعزام دارم، من مگر جز چند نویسنده مذهبی اهل قلم می شناختم که مکتبی هم باشند، تازه مگر آن ها ار عهده کار می توانستند برآیند؟ شاید از همین پرسنل اداره خودم که سال ها بود در اداره خدمت کرده بودند اند، توانا تر و پخته تر می یافتم، اما همه دارای سبیل کلفت بودند و غیر مکتبی،اعزام آن ها نباید به فکرم هم می رسید.
هر ماه حسابداری لیست پرسنل را نزدم می آورد که امضاء کنم تا حقوق ها را واریز کنند، می دیدم یک نفر از پرسنل نیست، می پرسیدم این آقا کجاست؟ می گفتند: مامور شده به جهاد سازندگی، در آن جا خدمت می کند، در دل خود گفتم، این یک نفر باید مسلمان مکتبی باشد که رفته در آن جا خدمت می کند، به حسابدار گفتم، ماموریت ایشان پایان یافت دوباره ماموریت برایش تمدید نکنید، تا در اداره نزد خودمان باشد،. گاه جناب وزیر از من پاسخ نامه ای را تقاضا می کرد، مینوت آن را از پرسنل می خواستم که بنویسند، آن چنان کامل و شایسته پاسخ نامه را می نوشتند، می ماندم این ها مارکسیست هستند یا مسلمان، در محتوای نامه به تناسب از روایت و احادیث و آیات قران هم بهره ها می بردند، درست به فراخور افکار من و وزیر پاسخ تهییه می شد، حال این مسلمان مکتبی مامور در جهاد سازندگی را نگه داشتم، به او گفتم فلانی من این جا تنهایم تو بیشتر این جا مورد نیازی، باید پیش من باشی، او ماند، مجبوری ماند، اما چه بگویم که این دوست مکتبی ما بسیار در انجام کار ها مثل خودم ناتوان بود. در پاکستان هم که بودم خودم از این که در جای استاد فرهیخته ای چون دکتر محمد جعفر محجوب هستم خجالت می کشیدم، باز من که تمام عمرم را کتاب خوانده بودم، به خصوص اقبال لاهوری را خوب می شناختم، سمینار هایی که در حسینیه ارشاد در باره اقبال لاهوری برگذار شده بود شرکت کرده و آموخته بودم و هر سال در دانشگاه پیشاور پاکستان در سالگرد تولد اقبال دعوت به ایراد سخن می شدم و تا حدی در ارایه مطالب موفق بودم. وقتی به لیست اسامی رایزن های فرهنگی قبل از انقلاب در کشور هایی چون افغانستان، ترکیه، هند، پاکستان می نگرم همه دانشمندان وزین کشور بودند. نتیجه ای که باید بگیرم این است که، نه دلم نمی آید، بنویسم، نمی نویسم، از این قماش خاطره به وفور دارم، فقط می دانم مکتبی بودن ها به ما ضربه های فراوان زد، خودتان فکر کنید، جواب را خواهید یافت!!
اگر چه این خاطره بعد از بهمن 57 بود ببخشید،
برچسب:
نویسنده: سینا صالحپور