خاطرات من
دوست دانشجویی داشتم به نام عبدالصمدی، با هر کسی دوست و صمیمی نمی شد، بابا ی او بازاری بود، طلا فروشی داشت، در هیچ فعالیت سیاسی در دانشکده شرکت نمی کرد، خون گرم، باحوصله، مودب، کم حرف، با مطالعه و در کل، دوست داشتنی بود، خانه ای اجاره نکرد، صبح از تهران با ماشینِ خودش می آمد و عصر برمی گشت، با من دوست بود، در حد خبر های درسی دانشکده و استادان باهم مراوده و مکالمه داشیم، او در مورد رمان به خصوص رمان های خارجی هم اطلاعاتی داشت، کتاب "وسوسه های مسیح" اثر نیکوس کازانزاکیس، که تازه ترجمه شده بود را برای مطالعه بمن داده بود، بیشتر در کلاس کنار هم می نشستیم، یک باره دیدیم که در کلاس غیبت دارد، یک هفته گذشت از او خبر دار نشدیم، خبر رسید که مجلسی اصفهانی را ساواک گرفته است، حال تا پایان هفته هم از عبدالصمدی و هم از مجلسی بی خبر بودیم، هفته سوم از طریق دوست دیگرمان نقی شهیدی خبر یافتیم که مجلسی اصفهانی دو روز است آزاد شده و اکنون در منزل استراحت می کند، با شهیدی صحبت کردیم، بنا شد فردا سری به منزل مجلسی بزنیم، تا خبری یگیریم، منزل ایشان در بین میدان کندیِ آن روز (چمران امروز) و خیابان باقرخان بود، در زدیم، در باز شد، داخل شدیم، مجلسیِ خوش زبان و حرّاف ما در دانشکده، بسیار کم حرف شده بود و کمی هم پَکَر، بعد از سلام عیک با هم، گفت: برای چی آمدید؟ الان خانه تحت نظر است، نباید می آمدید؛ گفت عبدالصمدی را هم گرفته اند، او الان در کمیته است( کمیته بعد از انقلاب با کمیته ضد خرابکاری آن زمان فرق ها داشت)، بِگی نَگی من را که ترس برداشت، اگر چه شجاعت جوانی و غرور بی جای خامی هنوز در رگ هایم موج می زد، در دل شهیدی نبودم، بدانم آنجا په خبر است، اگر چه رنگ رخساره نشان می داد از سِرّ درون. مجلسی از یک هفته گرفتاریش در کمیته چیزی بروز نداد، ما بیشتر به فکر فرو رفته بودیم، نمی دانستیم به او و عبدالصمدی چه رفته است، کمی صحبت کردیم ، برخاستیم و خداحا فظی کرده، خانه را ترک نمودیم.
قبل از انقلاب زیر نمره پلاک ماشین های دولتی فقط تهران نوشته می شد و اسم هر وزارت خانه مربوطه هم روی در اتومبیل می آمد، اما نمره ماشین های ساواک، اسم ساواک یا سازمان امنیت را روی در های اتو مبیل خود نداشتند. وقتی با شهیدی وارد خیابان کندی آن روز (بلوار چمران امروزی) شدیم، دیدیم یک جیپ شهباز پلاک تهران بدون نام وزارت خانه آن، روبروی در منزل اصفهانی ایستاده است. ما پیاده عازمِ بسوی ضلع جنوبی چمران، به قصد رفتن به خیابان آیزنهاور (آزادی کنونی) شدیم ، ماشین جیپ شهباز هم بدنبال ما حرکت کرد.
آن ها دو نفر بودند که یکی از آنان رانندگی می کرد، من به شهیدی گفتم شما از خیابان آزادی – آیزنهاور قدیم - به طرف میدان آزادی برو( شهیاد قدیم) و من به طرف میدان انقلاب ( بیست و چهار اسفند قدیم) می روم، آن ها یک ماشین دارند، شاید یکی از ما را تعقیب کنند، وقتی به خیابان آزادی رسیدم، من به طرف انقلاب حرکت کردم ، دیدم یکی پیاده شد به دنبال من آمد و جیپ هم بدنبال شهیدی به طرف آزادی رفت، من تصمیم گرفتم پیاده تا میدان انقلاب بروم، با خودم آیت الکرسی و حمد و سوره می خواندم و خودم را آماده کرده بودم، چنانچه یک دفعه از پشت، یخه ام را گرفتند آمادگی داشته باشم، آرام آرام راه می رفتم، نمی دانستم باید تا کجا بروم، اما دوست نداشتم به طرف خانه بروم، از میدان انقلاب گذشتم نزدیک سینما کاپری بودم، همان سینمای مصادره شده بنام سینما بهمنِ اکنون، قبل از انقلاب صاحب سینما کاپری آقای میثاقیه بود، بیمارستان میثاقبه را هم داشت که بسیار مجهز بود، بعد از انقلاب آن هم مصادره شد و نام آن به بیمارستان مصطفی خمینی تغییر یافت، میثاقیه یک استودیو هم داشت بنام استودید میثاقیه، که الحمدالله آن را هم گرقند، رفت زیر نظر سازمان تیلیغات با عنوان استودیو فارابی، که فیلم های جنگ و جبهه و دیگر فیلم های فیلم فارسی برامان ساخته می شود، دارم از موضوع اصلی دور می شوم، سینما کاپری فیلمی از گوگوش و بهروز وثوقی نمایش می داد، فکر می کنم بنام "مَمَل امریکایی" بود، گفتم به خودم برای رد گم کردن بِرَم سینما، سینما خیلی شلوغ بود، برای خرید بلیط رفتم انتهای صف فروش گیشه ایستادم ، تا در صف ایستادم، آقای ساواکی هم آهسته آمد پشت سرم در صف ایستاد، نمی توانستم به چهره او خوب نگاه کنم، می ترسیدم شک کند که من می دانم او کیست، نیم ساعت بشتر شد که در صف بودم ، صف جلو نمی رفت، بعضی ها که در صف بودند جایشان را به کسانی که تازه می رسیدند می فروختند و دوباره می رفتند انتهای صف می ایستادند، بعضی ها هم گویا با بلیظ فروش گیشه سینما هماهنگ گرده بودند که به آن ها بلیط اضافه به فروشد و آن ها هم براحتی در خارج صف چندین برابر قیمت بلیط را به دیگران می فروختند، از این کاربدم آمد، از صف بیرون زدم، در عین این که راستش می ترسیدم یا شاید ترسیده بودم، شجاعانه خود را بخدا سپردم و به طرف منزلمان سوی ایستگاه اتوبوس رهسپار شدم، زیر چشمی سایه ساواکیِ خود را می پاییدم، او هم از صف خارج شده و بدنبالم می آمد، ایستگاه دانشگاه آریامهر( شریف اکنون) در خیابان آزادی پیاده شدم، خود را با یک حرکت مشخص که نه تند بود و نه کند به سمت خانه رهسپردم، او هم تقریبا از 50 متری من بدنبالم بود، خیابان طوس را رد کردم، وارد کوچه خودمان شدم، منزل ما، در ضلع جنوبی درب دوم کوچه بود، کلید را از قبل در دست داشتم، بسرعت باز کرده به طبقه دوم رفته سریع کِرکِره پنجره کوچه را پایین آورده و از دَرز پَرِّه های کِرکِره به کوچه نظر می کردم، او هنوز نرسیده بود، حال رسید، در کوچه کسی نبود، ایستاد و نگاه کرد، نمی دانست به کدام خانه خزیده ام، آیا خانه خودمان رفته ام، جایی پنهان شده ام، من هم از همان اتاق ظبقه دوم از لای کِرکِره ها در حال تماشای او هستم، مادرم که خدایش بیامرزد پشت سرم بود و از هیچ جا خبر نداشت، می گفت چرا به دایی ات سلام نکردی، همین طوری آمدی بالا، نمی توانستم به مادرم موضوع را بگویم.
گفتم منزل ما دربِ دوم بود، خانه اولِ کوچه ما سه دانشجوی دختر زندگی می کردند، شمالی بودند، هیچ خط و خطوظ سیاسی نداشتند، به خواهرم گفتم از پشت بام برو و به آنان بگو می شود ما کتاب های برادرم را از پشت بام به خانه شما آورده به طور موقت چند روز امانت بگذاریم، چون همسایه بودیم و با خواهرانم هم دوست بودند قبول نمودند، خواهرانم چند گونی آوردند و کتاب های ممنوعه خوبم را همین طور اِلخی، بسرعت در گونی ها می چپاندند، ، مادر می دید، می گفتم چیزی نیست به دایی هم چیزی نگو، الان می آیم خدمتش.از پشت پنجره به کوچه خیره شده بودم، بدنبال سایه ام می گشتم، همان که چند ساعت بود روحم را می فشرد، ندیدمش، حالا که فرصت دیدن صورت منحوسش را داشتم نبود، به کجا رفته بود، نمی دانم،هم خیالم راحت شده بود که نیست و هم ناراحت بودم که بناست برایم چه اتفاق افتد، چند گونی کتاب از راه پشت بام به خانه دختران دانشجوی همسایه برده شد.
عصبانی بودم، دایی من مرد هفتاد ساله بسیار مذهبی بود، سلام گفتم و از رژیم بد هم گفتم، از آقا و اعلامیه هایش و این که باید مبارزه کرد داد سخن دادم، ناراحت شد در خط امام نبود، اما مطیع آیت الله شریعتمداری بود، و من هم به عکس او مطیع امام بودم، نمی دانم از شریعتمداری چه گفتم که او یک باره با دو دست خود محکم به سرش زد، خدایش بیامرزد چه سر بی مویی هم داشت، گفت تو یک بچه هستی و پشت سر آیت الله بد می گویی، از عصبانیت داشت سکته می کرد، من می گفتم این رژیم خیانت می کند و او هم ساکت است، چیزی نمی گوید، زنگ درب خانه مان به صدا در آمد، چند بار ممتد، پشت سرهم، از ساواکی غافل شده بودم، آیا اوست؟ خانه را شناسایی کرده، سریع گفتم در را باز نکنید، مثل فِشفِشه پله ها را سه تا یکی کردم به طبقه دوم رسیدم، از لای کرکره کوچه را ورانداز نمودم، نکند آن ها هستند، اگر بودند باید از راه پشت بام به خانه همسایه بروم. چشمم به امیر میرزا ابوطالبی افتاد، آش و لاش بود، سرش را به دیوار چسبانده بود و با دستش زانویش را گرفته بود، به سرعت پایین پریدم درب را که باز کردم، امیر خان ما، همان ابوطالبی بسیار فعال دانشکده، در راه رو دراز کشید و نای و توان راه رفتن نداشت، در اتاق روبرویمان دایی جان نگاه می کرد، من هنوز از اتفاقی که بر امیر رفته خبر ندارشتم، اما بلند به دایی ام گفتم این دلیلِ درستی حرف های من است، این رژیم خیانت می کند، شربتی برای امیر آوردیم، آهسته او را به اتاق بردیم، نیم ساعت بعد که کمی روبراه شد، گفت: امروز سالگرد دکتر مصدق بود، در قلعه احمد آباد منزل مصدق بودیم، ملّی مذهبی ها بزرگداشت گرفته بودند و داریوش فروهر در حال سخنرانی بود که ساواکی ها با طوم به داخل سالن هجوم آوردند و تا می توانستند همه را زدند، همه سعی می کردن از سالن فرار کنند، نگو ساواکی ها دو دیوار از آدم در مقابل هم در دو طرف درب خروجی سالن ساخته اند و هر کس بیرون می آید با باطوم و چوب محکم تا پنج متر پذیرایی می شوند، قبل از وارد شدن به سالن هم تمام شیشه های ماشین پارک شده دراطراف خیابان منزل مصدق را شکسته بودند.
بماند قسمت نهم برای بعد
برچسب:
نویسنده: سینا صالحپور