خاطرات من
قسمت هفتم
من از سال 50 با آثار جلال آل احمد آشنا شدم، اسم او را از قبل، فقط بعنوان نویسنده شنیده بودم، او در سال1348 به طرز مشکوکی درگذشت. اما شمس، برادر او را، نه نامش را شنیده بودم و نه او را می شناختم، امروز در سالن بزرگ اجتماعات دانشکده منتظر نشسته ام تا شمس آل احمد، سخنران دعوت شده از سوی دوستان انجمن دانشجویی وارد سالن شود و به سخنرانی بپردازد. دختر خانم دانشجویی مجری برنامه بود، از کتاب "هوای تازه" از سروده های احمد شاملو را می خواند:
من برای روسپی ها و برهنگان می نویسم
من برای روسبیان و برهنگان
مینویسم
برای مسلولین و
خاکسترنشینان،
برای آنها که بر خاکِ سرد
امیدوارند
و برای آنان که دیگر به آسمان
امید ندارند.
بگذار خونِ من بریزد و خلاءِ میانِ انسانها را پُرکند
بگذار خونِ ما بریزد
و آفتابها را به انسانهای خوابآلوده
پیوند دهد...
□
استادانِ خشمِ من ای استادانِ دردکشیدهی خشم!
من از بُرجِ تاریکِ اشعارِ شبانه بیرون میآیم
و در کوچههای پُرنفسِ قیام
فریاد میزنم.
من بوسهی رنگهای نهان را از دهانی دیگر
بر لبانِ احساسِ خداوندگارانِ دردِ خویش
جای میدهم.
برای مسلولین و بر خاکستر نشینان
برای آن ها که بر خاک سرد امیدوارترند
و برای آن ها که دیگر به آسمان امید ندارند
بگذار خون من بریزد و خلاء میان این انسان ها را پر کند
بگذار خون ما بریزد
و آفتاب ها را به انسان های خواب آلود پیوند دهد.
شمس آل احمد، با موهای بلند و سفید، عصا بر دست وارد سالن شد، همه کف میزدند، صدای سوت های پراکنده ای هم از اطراف سالن شنیده می شد، صدای کف زدن ها، شمس را تا رسیدن به جایگاه سخنرانیش استقبال کرد، همه سکوت کرده بودند تا شمس سخنش را شروع کند، من در فکر برادرش جلال بودم با آن قلم سحر آمیزش، چون شمشیر تیز بود، یاد فصلی از کتاب غرب زدگی اش افتادم با عنوان "خری در پوست شیر" جلال عجب جسارتی داشت، آیا برادرش هم این جسارت را دارد؟ امروز در جمع کمونیست های وطنم، این جوانان دوست داشتنی چه خواهد گفت؟ شمس شروع کرد: بسم الله الرحمن الرحیم، او با نام خدا سخنش را آغاز کرد، دو دختر خانم زیبای دانشجویی که در کنارم نشسته بودند بی هوا گفتند بنام خدا یعنی چه!!! شمس سخنش را با انقلاب مشروطه شروع کرد، حدود سه ربع ساعت سخن گفت، از شیخ فضل الله نوری که خواهان مشروعه بود دفاع می کرد، من یاد جمله جلال آل احمد در کتاب غرب زدگی اش بودم که در مورد شیخ فضل الله می گفت:
"نعش آن بزرگوار برسر دار همچون پرچمی می دانم که به علامت استیلای غرب زدگی پس از دویست سال بر بام مملکت ما افراخته شد و اکنون در لوای این پرچم ما شبیه به قومی از خود بیگانه ایم".
بماند که قبل از انقلاب ما هم همچون جلال تجربه ای از نحوه پیاده شدن مشروعه نداشتیم، هم سخن شیخ فضل الله نوری را می پسندیدم و هم گفته جلال را در غرب زدگی را مفید به فایده می دانستیم.
شمس سپس به حکومت علی علیه السلام پرداخت، از عدالتش، از مردم سالاریش، از نحوه رفتارش با دشمنانش، همان زمان که اداره حکومت در دست او بود گفت و با این جمله سخنان خود را پایان داد:
"در تمام طول تاریخ، در هیچ جای دنیا، جز پنج سال حکومت حضرت علی علیه السلام عدالت اجرا نشده است".
همه دوست داران عدالت علی و دانش جویان مسلمان به احترام شمس ایستادند و به او با دست زدن تشویق فراوانی کردن و پس از سخنرانی اش به دورش جمع شده و او سئوال می کردند و دوستان چپ ما سلانه سلانه و شکست خورده سالن را ترک می گفتند، حتی نماندند که میهمانشان را که از راه دوری او را آورده بودند بر گردانند، من و محمد نقی شهیدی از همکلاسی هامان، که همخانه هم بودیم برایش سواری گرفتیم و راهی منزلش نمودیم.
شمسالدین سادات آلاحمد (زادهٔ ۱۰ تیرماه ۱۳۰۸ )، نویسنده و محقق ایرانی، وی دانشآموخته فلسفه و علوم تربیتی و مدتها دبیر آموزش و پروش بود.
وی در سال ۱۳۵۹ با حکم بنیانگذار انقلاب اسلامی به عضویت ستاد انقلاب فرهنگی درآمد. و در ۱۴ آذر ۱۳۸۹ درگذشت. از کارهای او در زمینه تصحیح متون میتوان به «طوطینامه» یا «جواهر الاسمار» اشاره کرد که ۳۱ سال پیش به چاپ رسید. دیگر آثار شمس آلاحمد عبارتند از: «گاهواره»، «عقیقه»، «مجموعه قصه قدمایی»، «سیر و سلوک»، «از چشم برادر» و «حدیث انقلاب».
معلمی داشتیم که متاسفانه هرچه فکر می کنم نامش بخاطرم نمی آید، دکتری داشت، استاد درس جامعه شناسی بود، قسمتی از نمره ترم را به کنفرانس برای ما در کلاس اختصاص داده بود، او هم تفکر مادی داشت و با هر نوع ایدئولوژی الهی مخالف بود، انتخاب موضوع کنفرانس با خودمان بود، من موضوعم را: "ماشین در اسارت ماشینیزم" انتخاب کردم، این عنوان، یک عنوان از سخنرانی های دکتر شریعتی بود که در نوار کاست بود و هنوز پیاده و به صورت مکتوب در نیامده بود،روزهایی که من بنا بود کنفرانس بدهم بیشتر دوستان چپیِ مان در انتهای کلاس می نشستند تا اگر دور از چشم استاد می شد، چشم هایشان را می بستند ، یعنی که ما به سخن تو توجهی نداریم و خوابیم، محتوای این سخنرانیِ شریعتی بقدری پر محتوی وتازه بود، که دکترمان( استاد کلاس) را شیفته آن مطالب کرده بود، آن سخنرانی یک ساعت ربع بود و من فقط یک ربع وفت داشتم، استاد اجازه داد که در دو جلسه مطالبم را بپایان ببرم، اما نمی توانستم به استاد منبع سخنم را بگویم، چون او فکر می کرد فقط دانشمندان چپی هستند که خوب سخن می گویند، و آن وقت مطالبم را با گوش جان نمی شنوید. خاطره دیگری به یادم آمد، چند دوست چپی در خانه مان بودند، سخن از شعر و شاعری بود، ادعا های ادبیات روشنفکری داشتند، رفتم به اتاقم و شعری نوشتم و آمدم آن را در جمع دوستان خواندم و گفتم که تازه سروده ام، نقد ها بر سرم فرو می ریخت، هر یک بیتی از سروده مرا آش و لاش می کرد، دیگر رمقی از این سروده نمانده بود، به اتاقم برگشتم و اصل کتاب را که از احمد شاملو بود آوردم و یک بار دیگر همان شعر را از روی کتاب خواندم، دوستان جوانم دیگر نمی دانستند چه بگویند!!!
نوبت سخنرانی ماهانه انجمن اسلامی است، استاد رضا اصفهانی را دعوت کرده ایم، او محل کارش در کتابخانه حسینیه ارشاد است. متولد 1314 در تهران می باشد، برای بردن ایشان به دانشکده قرار گذاشته ام راس ساعت هشتِ صبح، درِ منزلشان باشم، منزل استاد در کوچه دراز و باریکی است در خیابان سپه شرقی در صد قدمی میدان حسن آباد( قبل از انقلاب خیابان سپه، به شرقی و غربی اش معروف بود، بعد از انقلاب نام امام خمینی را بر آن نهادند، چون دیگر بیان شرقی و غربی اش صحیح نبود، یک جا تمام خیاباان نام امام خمینی گرفت)، در زدم، شخصی تقریبا کوتا و لاغری درب را باز نمود و بلافاصله سلام گفت،باور نمی کردم خودش باشد، گفتم آمده ام بدنبال استاد اصفهانی، گفت خودم هستم، برویم! ماندم، لباس کت و شلوار بسیار ساده و شاید مندرس، کیفی هم که مثلاً منابع سخنانش و یادداشت هایش را در آن داشته باشد نداشت. یادم نمانده با کدام دانشجوی دارای ماشین بدنبال استاد رفتیم. استاد جلو نشست و من در قسمت پشت، مانده بودم چگونه باب گفتگو را با ایشان که دو ساعت در راهیم را آغاز کنم. یاد دیگر استاد مان در دانشکده بنام دکتر سیروس ابراهیم زاده – اقتصاد دان - افتادم، بسیار خوش لباس بود، حتما می بایست رنگ لباسش هماهنگ با رنگ کراوات، تکمه سردست، رنگ سنجاق کراوات، رنک زنجیر ساعت که آن را بجای بستن در دست به جیب جلیقه می نهاد و رنگ کفش یکسان باشد. اقتصاد خُرد و کلان را با او گذراندیم، کتاب "ثروت ملل" آدام اسمبت را هم ترجمه کرده بود. بگذریم، استاد اصفهانی خودش سخن را آغاز کرد، گفت: چه می کنید؟ چه می خوانید؟ فعالیت هاتان چگونه است، دوست صاحب ماشین که رانندگی می کرد شروع به پاسخ دادن شد، که تا دانشکده مطالب آنقدر مفید بود، زمان برایمان گویا ضفر شده بود. دو ساعت مانده بود به آغاز جلسه، خوب نبود اکنون او را می بردیم، رفتیم به خانه ما، تا استاد یک استراحتی بنماید، در منزل فقط نصف هندوانه ای داشتیم، قاچ کردم و نزدش نهادم، گفت بردارید متشکرم، ماندم، دوساعت است در راهیم، هندوانه هم که آب است، پرسیدم چرا میل نمی کنید؟ گفت: در زندان خبری از هندوانه نیست!! ما از هر نظر بایمد آماده باشیم!
قاری با صدای دلنشینی قران تلاوت می کند، جمعیت مملو از دانشجو، استاد و شاید میهمانانی هم از بیرون آمده اند. پس از صلوات بر پیامبر و آل او، گویا محمد مجلسی اصفهانی بود که پشت تریبون رفت و سرده ای از کتاب "سحوری" از شاعر توانای مشهدی، "نعمت میرزازاده" متخلص به "م. آزرم" را خواند:
شب بَد؛ شب دَد؛ شب اَهرِمن
وقاحت به شادي دريده دهن
شب نورباران؛ شب شعبده
شب خيمه شب بازي اهرمن
شب گرگ در پوستين شبان
شب كاروان داري راهزن
شب سالروز جلوس دروغ
شب يادبود بلوغ لجن
شب كوي و برزن چراغان شده
فضاحت ز شيپورها نعره زن
شب شبچراني به فرمان ديو
شب سور اهريمن و سوك من.
سپس مجری جلسه، پس از معرفی استاد و این که ایشان دوست و همراه شریعتی می باشند و اکنون محل کارشان در کتابخانه حسینیه ارشاد است، از ایشان برای ایراد سخن دعوت نمودند.
استاد اصفهانی گفت، از همه چیز، چه بگویم، درست همان خواسته ها را که هنوز پس از چهل سال است نداریم
پس از انقلاب در دور اول، رضا اصفهانی نماینده مردم تهران در مجلس بود. کتاب ها و مقالات سودمندی نوشته است : "اقتصاد از دریچه اسلام " ، "روح یا ماده؟ " ،"پندارپروری"، "اسلام برای همه - ساده و آسان" ،"اقتصاد مقایسه ای " ،" فلسفه مقایسه ای" ، " بردگی فکری" ، " ایران از زرتشت تا قیام های ایرانی " و بالاخره" اخلاق برای همه " .این کتاب ها همه در یک سطح نیست برخی در سطح عموم یا ابتدایی است . برخی از این کتاب ها حاصل درس هائی است که وی در دهه پنجاه و به ویژه در سال های بحرانی بعد از ۵۴ در آخرین سال های منتهی به انقلاب به دانشجویان و جوانان داده است . در بین آثار او « ایران از زرتشت تاقیام های ایرانی» جایگاه خاصی دارد . چاپ اول این کتاب درسال 66 و چاپ دوم در سال 69 منتشر شد و متأسفانه بعد از آن ، به رغم اهمیتِ موضوع ،تجدید چاپ نشد. استاد رضا اصفهانی در آبان ماه سال 1381 در گذشت، روحش شادباد.
ان شاءالله قسمت هشتم برای بعد
برچسب:
نویسنده: سینا صالحپور