خرید بک لینک

خاطرات من

شروع کلاس های ترم سوم بود، منتظر ورود استادِ درس بیمه بودیم، من و شهیدی و اِجلالیان در خیابان عبید زاکانی اتاقی اجاره کرده بودیم، پس از خوردن صبحانه، لوبیا چیتی را برای صرف ناهارمان، روی بخاری(والور کوچکمان) بار گذاشیم و فیتیله آن را پایین کشیدیم تا آرام آرام لوبیا تا ظهر بپزد، شال و کلاه کرده عازم دانشکده شده وارد کلاس شدیم، دانشجویان در حال آمدن و نشستن بر روی صندلی های خالی بودند. پوشش پسر ها تقریبا همه یکسان بود، امّا دختر خانم ها متفاوت بودند، بسیار اندک محجّبه، بیشتر معمولی و چند نفری هم مانکن، گویا شخصیت های آکتوریست فیلم های سینماهای تهران خوب بر مانکن های کلاس ما تاثیر داشته است. استاد ساعت هشت و ربع وارد کلاس شد، سلام گفت و به سمت تریبون آمد، دست چپ خود را به تریبون تکیه داد، گفت به محفل آگاهی و دانایی خوش آمدید!! گج را برداشت پای تابلو با خط زیبا نوشت: از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست. ماندم این چه استادی است، غیر متعارف عمل می کند، آن از شروعش، آن از متن مکتوبش پای تابلو، شروع زیبایی بود، باعث شد دانشجویان کلاس که همه نوع تفکر را یدک می کشیدند، ساکت شده به سخنانش دقت نمایند، نام او را در تابلوی اعلانت دانشکده در کریدور خوانده بودم، اما او خود را معرفی کرد: من احمد مدنی هستم، مدرس این ترمِ درس"بیمهِ" شما. امید است که این ترم با هم تعامل خوبی داشته باشیم. پس از معرفی خود، دانشجویان یک به یک خود را معرفی کردند، هر اسم یا فامیلی که ادا می شد ، استاد یک تعریف و شرح کوتاهی که در معنای اسم بود بیان می کرد، گاه مَثَل های خوبی در شرح بیانش می آورد، کلاس به وَجد می آمد، سپس شروع کرد به طرح مسائل اجتماعی ، واندک اندک وارد تنگناهای مسائل روز جامعه می شد واز سیاست روز را با تحلیل خاصّی نقد می کرد و تصمیمات دولت در اجرا به چالش می کشید. من در تعجب بودم، هم از جسارتِ در تحلیل مسائل سیاست روز که کمتر در دیگر استادان دیده بودیم، و هم از آن جایی که طبق تئوری توطعه، به همه چیز شک داشتیم، ذهنم می رفت بدین که شاید از استادان نفوذی و ساواکی باشد - یاد استاد فرهت قائم مقامی افتادم که رژیم تازه او را کشف کرده و با عنوان "پرفسور" تبلیغش می کرد، دکترفرهت قائم مقامی جوانی بود تازه از خارج برگشته، در محافل دانشگاهی دولتی سخنرانی می کرد، سخنان او مکتوب شده بصورت کتاب های مختلف چاپ می شد، چند جلد از آن کتاب ها را هنوز دارم، او را برای سخنرانی به تلویزیون هم دعوت می کردند و یا از سخنانش که در محافل مختلف ایراد شده بود پخش می کردند. در آن جَوّ شاهنشاهی، آن سخنان، تنها فقط زیبا بود، کارآیی و کاربردی نداشت، همچون سخنان فقط خوبِ حسن رحیم پور ازغدی، از دکتر مدنی می گفتم، او سخنانش اجتماعی و تحلیل هایش مورد پسند ما دانشجویان بود، گاه یاد دکتر شریعتی می افتادم که مشابه آن بزرگ صحبت می کند، هم به وجد می آمدم، هم به شک فرو می رفتم. مقایسه می کردم با دیگر استادانمان در این دانشکده، همچون دکتر رازانی که مشاور وزیر اقتصاد هم بود، راحت انتقاد می کرد، امّا می دانستیم که ساواکی است،او ادعای مسلمانی می کرد، و خود را سگ در گاه علی می دانست، ولی دانشجویان او را گربه درگاه محمد رضاشاه لقب می دادند،استاد دیگرمان که صریح الحجه هم بود، استاد اسدالله مبشری بود، ،او دانش آموخته دانشگاه حقوق دانشگاه تهران بود و دارنده مدرک دکترای حقوق از فرانسه ، در دوران دکتر مصدق مستشار دیوان عالی کشور و و به مدیر کلی دادگستری منصوب شده بود. پس از انقلاب اسلامی در دولت موقت بازرگان، وزارت دادگستری را به عهده گرفت، کاش روزی خاطراتم را با ایشان بنویسم، دو واحد درس حقوق بصورت درس آزاد، نه اجباری، با او داشتم، جسارت نوع بیان و نحوه تحلیل مدنی را نداشت. یا استاد یحیی نظیری، استاد اقتصاد کشاورزی بود، او در بیاناتش همیشه در کلاس به اعلا حضرت می گفت علا هرزه ، و بدیگر مسئولین نسبت های چارواداری بدون پروا می داد، هرگز همچون او نبود، مدنی بسیار محترمانه و با روش کاملا منطقی و با ادبیات زیبا در تحلیل وقایع می کوشید تا ذهن ما دانشجویان را نسبت فهم و تحلیل مسائل روز تقویت نماید. ساعت رسمی درس پایان یافت، او به دفتر استادان رفت. آن روز از امیر ابوطالبی خبری نبود، گویا بچه های انجمن جهت انجام کاری او را به تهران فرستاد بودند، فکر می کنم برای تهیه کتاب "اسلام و انسانِ" دکتر شریعتی، به انتشارات چاپخش رفته بود، بنیان گذاران انتشارات چاپخش آقای دادمهر، دکتر نظام الدین قهاری که اکنون پیرمردی است و دکتر کاظم سامی بودند، سامی در سال 58 در مطبش با چاقو به قتل رسید، او اولین ترور شده از گروه قتل های زنجیره ای بود. برای این که دکتر مدنی را بهتر بشناسم، برای دیدنش به دفتر استادان رفتم، چایی می نوشید، سلام گفتم و از گفته هایش در کلاس که همه مفید بودند تشکر کردم، برای وارد شدن به صحبت با او،خواستم که چند کتاب برای مطالعه بمن معرفی کند، خوشحال شد، گفت بنویس: "پدر مادر ما متهمیم"، "فاطمه فاطمه است"، "درس دین داری" که کتاب بازرگان بود به اسم استاد احمد آرام چاپ شده بود، معرفی نمود و آخرش کتاب "سخنان علی" ترجمه جواد فاضل را پیشنهاد کرد، وقتی کتاب جواد فاضل را معرفی کرد، فکر کردم که او هم برای رد گم کردن من، که به او شک نکنم، کتابِ "سخنان علی" را معرفی کرد، کتاب "سخنان علی" قسمت های مختلفی از نهج البلاغه بود که به انتخاب و سلیقه جواد فاضل فراهم آمده و با ادبیاتی زیبا به زبان فارسی ترجمه آزاد شده بود. یادم می آید که شریعتی به طنز این کتاب را: سخنان جواد فاضل منسوب به علی یاد می کرد.همان جا گفتم استاد این کتاب ها را خوانده ام و سخنان شریعتی را در حسینیه ارشاد می شنوم، خوشحال شد از جایش برخاست و نزدیک تر آمد، گفت از دانشگاهتان چه خبر ، بچه ها چه می کنند، گفتنم که دو گروهیم، چپ ها و ما، آن ها فعالیت هاشان آسان تر است، او چپ ها را توده ای خائن می دانست، به شدت از آن ها متنفر بود، بیشتر با لقب وطن فروش از توده ای ها یاد می کرد. گفت مواظب آن ها باشید، زمان استراحت پایان یافته بود، و استاد می بایست به کلاس برود، این دیدار اول من با ایشان بود، پس از آن، این دیدارها به دوستی انجامید، در سال 56 هر هفته صبح های جمعه در تهران در دو راهی قلهک به خانه او می رفتیم، گاه تنها و گاه با خانمم که تازه ازدواج کرده بودیم می رفتیم، دانشجویان دیگری هم بودند از دانشکده های دیگر، آن ها بیشتر از اعضای نهضت آزادی بودند، در جلسه هر کس خبری داشت مطرح می کرد و اعلامیه های گروه های مختلف در میان مهمانان پخش می شد، پس از صرف صبحانه آهسته یکی یکی از خانه ایشان دور می شدیم، راستی یادم آمد چند مدتی استاد مدنی از من گِله داشت، من خبر ازدواجم را به او چند هفته بعد دادم، چون خانمم را که شاگرد او هم بود می شناخت، این ارتباط ما بود تا انقلاب پیروز شد، پس از انقلاب من هرگز اورا ندیدم، تیمسار دریادار مدنی پس از پیروزی انقلاب اسلامی فرمانده نیروی دریایی و اولین وزیر دفاع جمهوری اسلامی شد، او در بهمن ماه 58 در نخستین انتخابات ریاست جمهوری ایران با کسب 9/15درصد آراء، حائز رتبه دوم شد، مدنی در انتخابات مجلس اول نیز از حوزه کرمان به نمایندگی مجلس انتخاب شد، اما اعتبار نامه او در مجلس تصویب نشد و در سال 1359 به امریکا مهاجرت کرد و تا زمان مرگ در آنجا زیست، مدتی هم سال ها رهبری جبهه ملی را در خارج از کشور به عهده داشت. چند ماه پس از انقلاب من به پاکستان اعزام شدم، پس ازاتمام ماموریتم وقتی به وطن برگشتم او کشور را ترک کرده بود. وقتی به سه جلد کتاب هایش می نگرم که با خط خوب خودش برایم در ابتدای آن ها یادم کرده است، یاد و خاطراتش در زمان مبارزه برایم زنده می شوند.

خدا وندا زندگی ما را در راه طاعتَ خودت سپری گردان

قسمت ششم بزودی

برچسب: نویسنده: سینا صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 8:38

صفحه بندی