خرید بک لینک

خاطرات من

در کلاس ما دانشجویی بود به اسم حسین مدرسی فر، هم خوش لباس بود و هم خوش تیپ و هم بسیار کم حرف، آهسته می رفت و آهسته می آمد، سئوالاتش از استاد، فقط برای بهتر فهمیدن موضوعِ درس بود، به هیچ وجه از سیاست حرف نمی زد، یک پیکان سفید رنگ مدل 54 داشت. البته کس دیگری هم در کلاس داشتیم به اسم “محمد سعید تسلیمی" او درس خوانِ کم حرفی بود، مراوداتم با او شاید تا سال 70 ادامه داشت، با هم بسیار صمیمی بودیم، همیشه خنده هامان باهم بود. زمانی معاون مالی وزارت علوم بود، سپس رفت رییس دانشکده مدیریت دانشگاه تهران گردید. روزی سخنرانیی در دانشگاه اراک داشت، تلفنی بمن زد که بیا برویم دانشگاه اراک، در طی راه هم به گفتگو می پردازیم، قبول کردم، خودش رانندگی می کرد، راننده اش را با خود نیاورده بود، رفتیم، باور می کنید کفشش پاره بود، دکترایش را در سال 58 از امریکا گرفت. تا لیسانسش را به دستش دادند، هنوز امضای رییس دانشگاه بر روی مدرک تحصیلی لیسانسش خشک نشده بود به ینگه دنیا رفت. در دوازده سالگی پدرش فوت کرد، پسر بزرگتر خانواده بود، بمن گفت فرامرز وقتی بابام فوت کرد، فهمیدم که باید خودم روی پای خودم بایستم، کمرم را سفت بستم و به امید خدا حرکت کردم. درست به عکس من که شریعتی را دوست داشتم، او علاقه خاصی به حجت السلام شیخ احمد کافی علیه الرحمه داشت، اهل دعا بود، شاید بیشتر دعا های معروف مفاتیح را از خفظ می دانست، اهل نماز و روزه و عبادت و تهجد بود، اما دلِ غافل، اهل سیاست نبود، بَچّه جالبی بود، آن همه خوبی هایی که او داشت، من نداشتم، با هم اُخت شده بودیم، البته شکسته نفسی نکنم، من هم خوبی هایی داشتم که او نداشت، امّا نمی دانم آن خوبی هایم کدام بود! با همه سیاسی کاریم، او اهل سیاست نبود، من علاقه شدیدی به دکتر شریعتی داشتم که او اصلا نداشت، این علاقه من به دکتر شریعتی هنوز هم مستحکم همچنان باقی است، علی رغم این که بر بعضی از نظراتش حرف دارم، فکر می کنم جوانی ام با او گذشته است، اگر سال 56 بمن می گفتند که بین حذف فیزیکی علی شریعتی و پدرت که خدایش بیامرزد، باید یکی از آن دو را انتخاب کنی، خیلی زود می گفتم پدرم را انتخاب می کنم. باز از اصل موضوع دارم دور می افتم، با حسین مدرسی فر دوست شدم، بسیار هم صمیمی، در تهران به خانه هم می رفتیم و از درس هامان بیشترسخن می رفت، بر عکس از سیاست، فقط گاه گاهی، آن هم با اصرار من سخن می گفتیم، اگر چه او درسیاست، خبر های دسته اولی می داد، مانده بودم که این چرا با این مطالب خوب سیاسی اش، دل به سیاست نمی دهد، پدر پیری داشت، پدرش مغازه ای در بازار داشت، کتاب های خوبی در منزل داشتند، که بیشتر اسلامی بودند، دفتر های نوشته شده ای هم که نشان می داد کسی در کلاس ها شرکت کرده جزوه می نوشته، گاه کتاب های قدیمی اسلامی می دیدم. از موضوع اصلی دور نیافتم، از حسین مدرسی فر می گفتم، تو دار و کم حرف بود، از دانشجویان جِلف و هرزه زبان همکلاسی پرهیز می کرد، به منزل هم می رفتیم در خانه شان کتاب های اسلامی خوب و متنوعی داشتند. مثل دیگر دوست دانشجوی همکلاسی ام، آقای محمد اسلامی، که فراوان کتاب های مذهبی در منزل داشتند، متون اسلامی تا دلت بخواهد، لباس هایش به شیکی مدرسی فر بنود، کمتر دیدم که کُت تنش باشد، قدِ بلندی داشت و لاغر بود، بیشتر با آستین کوتاه می دیدمش، زیاد اهل فکر نبود، نه این که واقعاً اهل فکر نبود، یعنی مثل حسین مدرسی فر که بیشتر در خود فرو می رفت و نشان می داد که در حال فکر می کرد و کمتر حرف می زد، او این طور نبود. یک روز به محمد گفتم: اسلامی، پدرت چه کاره است؟ که این همه کتاب دارید؟ کتاب فروش است؟ بگذریم، همین سئوال را بار ها از حسین مدرسی فر هم پرسیده بودم، حسین نمی گفت. اسلامی گفت، گفت: بابام روحانی است، خوشحال شدم با افتخار به خود گفتم با پسر یک روحانی دوستم. من چون کتب خمینی، مطهری و علامه طباطبایی، محمد تقی فلسفی را بیشتر خوانده بودم. نویسندگان در زیِّ طلبگی را دوست داشتم. به آن ها علاقه داشتم. بخصوص دوران دبیرستان دارالفنون که بودم، در ماه های رمضان هر ساله حجت الاسلام شیخ محمد تقی فلسفی در مسجد سید عزیزالله، انتهای بازار بعد از اقامه نماز ظهر و عصر سخنرانی داشت، می رفتم و استفاده می بردم. همان سخنان پیاده شد و از طرف دفتر نشر فرهنگ اسلامی در کتاب هایی با نام هایی همچون "کودک از نظر وراثت و تربیت" و "جوان از نظر عقل و احساسات" و "بزرگسال از نظر افکار و تمایلات" هر کدام در دو جلد چاپ شد. وقتی محمد اسلامی گفت پدرم روحانی است، من بِگی نَگی بیشتر از او خوشم آمد، از آن جا که من از دوران دبیرستان همیشه بدنبال خواندن و فهمیدن بوده ام، خواستم با او بیشتر دوست شوم، حتی تصمیم گرفتم که در تهران هم بشتر او را ببینم. داشتم از حسین مدرسی می گفتم، زنگ کلاس های درس به عنوان پایان درس نواخته شد و ما از در دانشگاه بیرون زدیم، حسین ماشین خود را زیر درختان کنار بلوار نزدیک دانشگاه پاک کرده بود، بمن گفت: همین جا بایست تا من ماشین را بیاورم، گفتم: باشد، کیف ام سنگین بود، چون کتاب ها و دفتر های درسی یک هفته من در آن انباشته شده بود، به زمین نهادم، و منتظر ماشین ماندم.

فریدون جیرانی هم که کوله بارش را جمعاوری کرده بود از کنارم گذشت، گفت: چطوری؟ میایید فردا صبح به سینما؟ گفتم ببینم. فریدون جیرانی دانشجوی همدوره ای و همکلاسی من بود، بیشتر فکر هنری داشت، خوش ذوق بود، لباس لی می پوشید، دانشجوی کوتاه قدی بود و دوستُ و رفیقِ حمام و گلستانش،دانشجوی پسری بود اهوازی، که متاسفانه نام او از ذهنم محو شده است، اتفاقا دوستش لاغر و بلند قد بود، فکر می کنم باهم یک اتاق اجاره ای داشتند، بیشتر با هم رفت و آمد می کردند، جیرانی علاقه به سینما و فیلم سازی داشت، بیشتر دوربین هشت میلیمتری اش را با خود همراه داشت، برای دستگرمی، یا تمرین فیلم سازی، فیلم های کوتاهی ساخته بود، های کوتاه هشت میلیمتری می ساخت، اتفاقاً همان روزگار دانشجویی فیلمی ساخت بود به نام" اجازه هست آقای فیلینی" فدریکو فیلینی از کارگردانان مشهور سینمای ایتالیا است، زمان رژیم گذشته بیشتر فیلم های او دوبله شد و به تماشا در آمد، بخصوص فیلم "آگران دیسمان" او فوق العاده بود. بازیگر فیلم "اجازه هست آقای فیلینی" شخص جیرانی بود به همراه دختر خانم دانشجویی از دانشکده خودمان. این فیلم را جیرانی در یک جمع خصوصی دوستانه شاید هفت،هشت نفری ، فکر می کنم دو نفرمان از استادان بودند، به نمایش گذاشت. فریدون جیرانی زاده کاشمر است، اکنون کارگردان، فیلم نامه نویس، تهیه کننده، و مجری و کارشناس معروف فیلم ایرانی است، ده سال پس از انقلاب به طور تصادفی او را یک بار دیگر در کنار سینما آزادی دیدم، سلام علیکی کردیم، چند دقیقه ای با هم صحبت داشتیم، یادی از گذشته ها کردیم، وقتی پرسید چه کاره ای؟ گفتم:معلمم، خوشحال شد، گفت: خاطراتت را بنویس تا از آن فیلم بسازیم. جیرانی الان از کارگردانان خوب کشور است، اتفاقاً امسال او از داوران فیلم فجر است. از موضوع دور نشوم، وقتی مدرسی فر پیش پایم ایستاد که به طرف تهران رهسپار شویم، دیدم در صندلی عقب "محمد مجلسی اصفهانی" نشسته است، محمد مجلسی اصفهانی، از دانشجویان پر سر و صدای دانشکده بود، موهای فرفری داشت، با قدی کوتاه و چشمانی گربه ای، خوب حرف می زد و جسارت بی حدّی هم در بیان مطالبش داشت، من که شک ندارم او پشتش به جایی گرم بود، یا خودش ساواکی بود یا ساواکی ها، او را برای ما دانشجویان شارژ می کردند، نزد او از سیاست و این که شاه بد است سخن نمی گفتم. به خانه ما علی رغم میل باطنی ام چند بار آمده بود. رویم هم نمی شد ورودش به خانه مان را اجازه ندهم. دانستم که دارد به تهران می آید و امشب بر سر من هوار است، بگذریم، سوار شدم، او عقل کرده بود در بلوار عقب نشسته بود، من جلو کنار حسین نشستم، مدرسی فر گویا او را بهتر از من می شناخت، تا تهران یا از استادان دانشکده و درس هایشان سخن گفتیم، یا به پرت و پلا گویی مشغول بودیم، من در تهران روبروی دانشگاه آریامهر آن زمان و مجید شریف واقفی و سپس دانشگاه شریف در این زمان پیاده شدم، البته مجلسی عقل کرد با من نیامد. اما نمی دانم مدرسی فر پس از من، با او چه کشید، باز از مدرسی فر دور شدم، وقت آن است که به او و هدفم از این نوشته که درباره اوست بپردازم، مدرسی فر بسیار محجوب و خجالتی بود، روزی در اتاقِ منزلشان نشسته بودیم و درس می خواندیم، توجه ام به دفترچه ای روی طاقچه جلب شد، برخاستم آن را برداشتم، ورق زدم، صفحاتی از آن را خواندم، بحث فلسفی بود، من اصول فلسفه و روش رئالیسم طباطبایی را با شرح شهید مطهری خوانده بودم، مطالب دفترچه هم حکایت از همان مباحث می کرد، پرسیدم حسین جان این دفتر چه کهنه و قدیمی معلوم است که مال تو نیست، بمن بگو از کیست!!!

خندید بعد گفت توحید لو من هم تو را دوست دارم و هم می دانم تو پسر صادقی هستی، نمی خواستم بگویم ، ذهنت پریشان گردد، چون دوست داری بدانی می گویم، این کتاب ها و جزوه ها مال برادرم عباس است، او الان زندان است، او زندان ابد است، از گروه فداییان اسلام از اعضای موتلفه اسلامی بود، در ترور حسنعلی منصور در اول بهمن ماه سال 1343 دست داشت، در همان سال بخارایی و چند نفر اول اعدام شدند، چند نفر دیگر به همراه برادرم عباس به حبس ابد محکوم شدند، و دو سه نفری هم هر کدام چند سال حبس را کشیدند و الان آزاد شده اند. (این خاطره من با حسین سال 1356 می باشد). وقتی هم از محمد اسلامی دوست همکلاسی دیگرم پرسیدم: نام پدرت چیست؟ گفت: شیخ قاسم اسلامی!!! گفتم: یک بار دیگر بگو؟ گفت: شیخ قاسم اسلامی، گفتم همان که مخالف سر سخت دکتر شریعتی است؟ با خنده گفت: آری من هم جوان بودم و هم شریعتی را دوست داشتم و هم کتاب های شیخ قاسم اسلامی را بر علیه شریعتی خوانده بودم، محمد پسرش هم دوستم بود، گفتم به او: تو از کار پدرت راضی هستی؟ گفت: اصلاً!

خداوندا آیا می توانم از مدرسی و رنجی که پدر و مادر او کشیده اند قطره ای بنویسم، نمی توانم

خداوندا آخر و عاقبت ما را ختم به خیر کن و زندگی ما را در طاعت خودت سپری فرما

بماند قسمت پنجم برای بعد

برچسب: نویسنده: سینا صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 8:38

صفحه بندی