خرید بک لینک

1 بر روستامان، ، سلام بر 1 1 1 مرد صفا و ادب و سلام بر فرزندانش

دنیای ما همچون قطاری است که همچنان در حرکت است، در هر ایستگاهی کسانی از آن پیاده شده، آن را ترک می کنند و کسان جدیدی هم به آن می پیوندند و مسافرش می گردند. در این آمد و رفتن هاست که دنیای ما شکل می گیرد، خاطره ها از آن باقی می ماند، خوبی ها و بدیها ست که در ذهن ها جاودانه می گردد.

سال ۱۳۵۰ است، آخرهای تابستان است، هوا کم کم رو به سردی می رود، محصولات کشاورزی بیشتر از طریق جوان ها از صحرا و باغات جمعاوری شده به انبارها و کندو سیلوهای خانه ها جهت استفاده در طول سال دِپو می شود.

عصر ها که جوانان از کار و تلاش روزانه دست می کشیدند، درخانه ها دور هم جمع می شوند، جوان های قلعه بالا باهم و قلعه پایین هم در کنار هم، همه می خندند، از ته دل شادمانه می خندند، آنان نه غصه ای دارند و نه مشکلی که عیششان را بهم زده باشد.

خاطره ای دارم:

 در بعضی خانه ها چاله هایی ساخته شده بود که برای تهیه بلغور بکار می رفت، آن چاله هارا (چاله بلغور کوبی) می نامیدند، عجب مراسم زیبایی بود، کوبیدن گندم برای سوا شدن پوستش(سبوس) از مغز آن یا فراهم کردن بلغور از سوا کردن پوست جو، در آن چاله ها  به کوبیدن محکم و سنگین نیاز بود، کوبیدن درآن  چاله ها هم، از عهده هر کس بر نمی آمد، بایستی زور فراوان داشتی و بازوی ستبر، چندی از جوان های مستعد و آماده این کار در قلعه پایین، آقا نظامعلی بود، آقا اصغر بود، آقا رضاقلی بود،  و آقا براتعلی.  براتعلی ارجمند یادگار آن دوران است که خوشبختانه در قید حیات است و در زمان رفتن به نوبران بیشتر  او را می بینی که در کنار منزلش نشسته و  گذشته اش را سیر می نماید، مابقی عزیزان همه رهسپار دیار جاوید شده اند، آقا رضا قلی عزیز هم تازه میهمان آنان شده و ما را ترک نمود،او فردی خداشناسِ لایق، کاردان، درستکار، در مجموع انسان شایسته ای بود. در آن زمان مرحوم رضاقلی بسیار روان قرآن را تلاوت می کرد. خدایش اورا بیامرزد، همه آن جوانان با اولیاء خداوند محشور گردند.

سال ۱۳۵۰ است در منزل مرحوم حاج محمد بهرامی هستم، همه این جوانان هستند، همه خانواده بهرامی هم حضور دارند، بناست چاله بلغور کوبی راه بیافتد، میوه و مغز بادام و گردو در یک سینی آماده پذیرایی است، آقا رحیم فرزند ارشد مرحوم حاج محمد سینی را بر داشته دور می گرداند و برای همه بخصوص آن جوانان رشید تعارف می نماید.مرحوم آقا نظامعلی بسیار شوخ طبع است و خنده رو است، تخماخ را بر می دارد(تُخماخ نام ترکی وسیله کوبیدن است، نام فارسی اش یادم نیست) و با آقا مرحوم رضاقلی سخنی رد و بدل می نماید و می خواهد که کوبیدن را شروع نماید، نمی دانم آقا رضاقلی چه می گوید که همه  با خوشحالی می خندند، مرحوم نظامعلی تُخماخ را به رضاقلی می دهد، او کارِ کوبیدن را با یک بیت شعر ترکی که می خواند شروع می کند، بعد از هر چند  بار کوبیدن، جوانان جابجا شده  و کار را بدیگری می دادند.  می گفتند و می گفتند و می خندیدند،  در نحوه کوبیدن باهم کَل کَل می کردند، ما هم که آن جا تماشا گر بودیم، شادمانه از سخن های دلپذیرشان مشعوف شده لذت می بردیم.

یاد همه آن عزیزان گرامی باد و روحشان شاد باد.

من به خانواده ارجمند غفاری، بخصوص علی آقا فرزند برومندشان( داماد مرحوم حاج خلیل بهرامی) تسلیت می گویم، خداوند صبرشان دهد و  از خداوند حی و قیوم غفران برای مرحوم رضاقلی غفاری را طلب می نمایم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 21:55&nbsp توسط فتح اله توحیدلو  | 

برچسب: نویسنده: سینا صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:05

صفحه بندی