در شهر یک سکوت مبهم مستولی بود وسنگینی اش را بر دوش انسان ها که در رفت و آمد بودند تحمیل می کرد، هوا و شرایط روز آبستن خبر های تازه بود. وقتی در شهر عبور کرده و مردم را در رفت و آمد نظاره می کردی حالت بهت و سر در گمی را در چهره های خشمگینشان می یا فتی ، از صورت ها ی عبوس و کسل آن ها می توانستی آتش زیر خاکستر را مشاهده کنی، از مردم بی خیال و هرزه گرد در خیابان ها یا در پارک ها کمتر خبر می شنیدی، گویا مردم به دنبال خبری تازه بودند، خبر ها بیشتر یا پنهانی به هم می رسید، یا در اجتماعات دانشگاهی و یا محافل مذهبی بود که به هم رد و بدل می شد.
خبرها واعلامیه ها ی تازه رسیده آقا و گروه های مختلف مسلمان، هر روز توسط اسماعیل در مسجد، بعد از اقامه نماز جماعت مغرب و عشا خوانده می شد، سخنان آقا در دو بخش بود، یا به صورت کتبی بود که نیاز به تکثیر داشت، که مسئول تکثیر کرامت بود، یا به صورت نوار کاست بود که مسئول پیاده کردن آن نوارها خواهرِ محمّد بود، ومحمد هم کار تکثیر را بعهده داشت، محمد تحصیل رسمی و مدرسه ای نداشت، او را از کودکی به شاگردی در چاپخانه فرستاده بودند. خواندن و نوشتن را در چاپخانه آموخته بود، او آرزو داشت خود را یک حروف چین ایده آل در چاپخانه بداند، از طریق حروف چینی کتب ، کتابخوان هم شده بود، شدیداً روز نامه می خواند، چون آن چاپخانه بیشتر کتب مارکسیستی را چا پ می کرد، یک مارکسیست دو آتشه بود، تحلیل های مارکسیستی او از دوران های مختلف تاریخ و ربط این دوران ها به روزگار ما با آن حالت هایی که در صورت و اندامش بروز می کرد می ماندی که رفیق لنین است سخن می گوید یا محمد خودمان، او با آشنایی با شریعتی و مطالعه کتاب ها و شنیدن سخنان شریعتی به مکتب اسلام پیوست و عجب مسلمانی شد، از سمبل هایش ابوذر بود که او را بسیار دوست داشت . محمّد چون در انتشارات معتبری شاگردی می کرد، از امکانات آنجا برای تکثیر اعلامیه ها بهره می برد، خبر های اسماعیل برای نمار گذاران موجب آگاهی آنان می گردید، خبرهای زندانیان سیاسی، تهاجم ژاندارم ها به تجمعات و جلسات مذهبی و فرهنگی ، اعتصابات مردمی در ادارات و خبرهای دانشجویان مسلمان و اطلاعیه ها از خبر های خوبی بود که در مسجد حضرت علی اکبر اطلاع رسانی می شد. ، اسماعیل یک مسلمان منطقی و جسور بود با کسی شوخی نمی کرد، در بیان افکارش، قاطعانه بدون رودربایستی و این که شاید به او بر بخورد را مد نظر نمی گرفت صریح و روشن بدون مماشات حرفش را می زد و همین رفتار خوب او بود که جوان ها بیشتر به او و گفته های او جذب می شدند. اسماعیل با قسط توانسته بود یک ماشین ژیان دست چندمی بخرد و چه قدر این ماشین در رساندن اطلاعیه ها برای ما کار ساز بود. کار کنان شرکت نفت در اعتصاب بسر می بردند، پالایشگاه ها تعطیل شده بودند، بنزین کمیاب بود، فقط در بعضی از ادارات به کارمندان سهمیه بنزین داده بودند، اما آقا محمود بود که به کمک ما می شتافت، او از کودکی به درس خواندن یسیار علاقه داشت، اما به دلیل ضعف مالی پدر نتوانسنه بود در رشته دلخواه خودش ادامه تحصیل بدهد، با این وجود زود استخدام می شود و بسیار هم در کاری که قبول می کند با علاقه و وجدان کاری به خدمت ادامه می دهد و نقش او با همکارانش وقصّه برخوردهای او با دزدان کارمند نما که بسیار غم انگیزو تاسف بار است، محمود در همان ابتدای جوانی در همان 18 سالگی که استخدام شد ،عاشق شده بود و این عشق بود که او را به طور کلی جاذب کرده بود، اوهمه چیز را زیبا وجلوه ای از خدا می دید و گاه باور نمی کرد که شاید آدم ها هم بتوانند بدی نمایند، او علاقه داشت شبانه روز در راه نشر افکار آگاهی بخش به مردم شرکت داشته باشد، محمود عارف در مجموعه ما بود، بنزین ژیان ما هم توسط او تامین می شد.
روشنفکر جوانی بود به نام مبلغی که تازه از زندان رژیم آزاد شده بود، او هرشب از اتفاقات پیش آمده آن روزبه نحو جالبی یک تحلیل سیاسی داشت، نحوه بیان او بسیار جذاب و روش استدلالش برای مستمعین بسیار فاخرو تازه بود، مسجد مملوّ از جمعیت بود، در هنگام تحلیل های سیاسی او همه گوش بودند، اگر اغراق نباشد وقت صحبت های او صدای نفس کشیدن را نمی شنیدی.
اواخر سال 56 بود من با گنج بخش و حسن یک موسسه فرهنگی تاسیس کردیم، دو کتاب از کتب انقلابی آن روز را که اول بار انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا و اروپا انتشار داده بودند، چاپ و پخش کرده بودیم، یک سخنرانی دکتر علی شریعتی - معلم انقلاب - ایراد کرده بودند، - از درس های او در حسینیه ارشاد - شاید درس یازده اسلام شناسی حسینیه ارشاد بود، بنام به سرعقل آمدن سرمایه داری، نوار آن را با گنج بخش پیاده کردیم و پس از ویراستاری ، توسط یکی از هنرمندان گرافیست آن روز، و اکنون از هنرمندان سینمای امروز ایران طرح روی جلد کتب آماده شد، ایشان طرح روی جلد بیشتر کتاب های مذهبی را طراحی می کردند. کتاب را برای چاپ در هشتاد هزار نسخه آماده می کردیم، با ناشری مسلمان صحبت شد و او را راضی به چاپ آن کتاب کردیم . شهر شلوغ بود هر کس هر چه در طبق اخلاص داشت به میدان آورده بود و از مردم از چیزی دریغ نمی کردند.
پس از یک هفته انتظار بلاخره نوبت چاپ کتاب رسید، چاپخانه در زیر زمین ِیک بنای بلندی قرار داشت که مشرف به خیایان سعدی بود،مردم بیشتر از طریق همین چاپخانه ها بودند که با کتب ممنوعه مذهبی و اجتماعی و سیاسی و حتی اطلاعیه ها و اعلامیه های بزرگان آشنا میشدند، از اینترنت، ماهواره، موبایل و هیستگرام، تلگرام خبری نبود، نقش اصلی در آگاهی رسانی، نوار کاست بود، از صبح برای کمک در چاپ کتاب به چاپخانه رفته بودم، محیط کارگری با محیط دانشگاهی تفاوت های بارزی دارد،از دوران خوب دانشجویی من تجربه هایی است که از در یک کارخانه اتصالات لوله سازی با 900 پرسنل مهندس و کارگر ساده کسب کردم- شاید هفت صبح بود که وارد چاپخانه شدم و تا ساعت شش بعد از ظهر یک سره مشغول کار چاپ بودم، وقتی که از زیر زمین به بالا آمده و وارد خیابان شدم، تهران جور دیگری بود، آن یاس و کدری در صورت و خمودی در رفتار به چهره هایی مبدل شده و نشاطی که از سر و روی آنها بروز می کرد را به هیچ نوعی نمی شود با کلمات نقاشی کرد و نشان داد، چه خبر بود؟ تمام ماشین ها در خیابان بوق می زدند، همه هِلهلِه و شادی می کردند ، برف پاکن ماشین ها همه در حال رقص بودند، چه شده است هنوز نمی دانم، می دیدم روی وانت ها و ماشین های سواری که مملوّ از جمعیت بودند، روزنامه کیهان و اطلاعات در دستشان بود و حاوی یک خبر بزرگ ، آن خبر چیست؟ شاه رفت!!! هاج واج مانده بودم، آیا درست می بینم؟ آیا راست است. خستگی کار از بامداد تا شامگاه، یک سره از بدنم پرید، شاید هم فراموش کرده بودم، در پوست خودم نمی گنجیدم، بین گیجی و هوشیاری خود در شک بودم، گاه به خود می گفتم آیا من هشیارم؟ درست می بینم ؟ و گاه باز شک می کردم، نکند بازی باشد، نه بازی نبود، زحمات و مبارزات نتیجه داده بود، خداوند اجر محسنین را ضایع نمی کند. خدایا آیا می توانیم از این نعمت بزرگ خوب نگهداری کنیم؟
برچسب:
نویسنده: سینا صالحپور