خرید بک لینک

با او در دانشگاه آشنا شدم، هم رشته نبودیم، امّا بعضی از واحد های درسی را با هم مشترک بودیم، ابتدا که می دیدمش باور نداشتم او دانشجو باشد، سه دختر محجوب محجبه ای بودند که همیشه، یا بیشتر وقت ها با هم بودند، و او هم جزء آن سه نفر بود، با هم می آمدند و با هم دانشگاه را ترک می کردند، من فکر می کردم که او فقط دوستِ آن دو دانشجویِ دیگر است و خود دانشجو نیست، یا شاید دانش آموز دبیرستانی است که دختر صاحب خانه آن هاست و گاه به گاه به همراه آن دو، به دانشگاه می آید، سال سوم تحصیل ما آغاز شد، در ترم جدید، درسی داشتم دو واحدی به اسم حقوق، روزی وارد کلاس درس شدم و برای خود در انتهای کلاس صندلی یافته و نشستم، بیشتر عادت داشتم در انتهای کلاس بنشینم، استاد به کلاس آمده بود و از تبریک سال جدید برای ما شرو ع کرده و از نحوه تدریسش و از کتبی که در این ترم برای مراجعه لازم خواهیم داشت و نوع بیانش و نحوه ارزشیابی از مطالب درسی و تکلیف ما در این ترم چه می با شد را شرح می داد.

همین که به تذکرات استاد گوش می دادم و این حرف های تکراری و کلیشه ای هر استاد را باید می شنیدم، خسته شدم، ، حواسم را از بیانات استاد رها کردم، و چون ترم جدید بود نگاه می انداختم به دانشجویان تا ببینم چه کسانی در این ترم جدیدند، همین که به دور از چشم استاد دانشجویان را نظاره می کردم در ابتدای کلاس چشمم به او افتاد، جلو با وقاری با شکوه نشسته بو د و کلاسورش را هم باز کرده و بیانات استاد را یاداشت می کرد، اول جا خوردم، فکر کردم یکهو برق از کله ام پریده است، پشت او به من بود، درکنار دوستش خانم امینی نشسته بود، با خود گفتم جالب است او را همراهانشان به کلاس هم می آورند، جالب تر آن که او چه دارد می نویسد؟ دو دوستش نسبت به او بلند قدتر بودند، لباس بسیار ساده داشت وروسری خوش رنگی هم به سر می کرد، کاملا محجبه، فقط گردی صورتش بیرون بود، با کسب اجازه، وسط های تدریس استاد در مورد مطالب مطرح شده از استاد سئوال کرد، از سئوالش خوشم آمد، این جا بود که باورم آمد که اوهم دانشجو است.

او و دو دوستش به اطاق انجمن اسلامی و کتابخانه آن می آمدند، گاهاً در کا رها ی انجمن کمک هم می کردند و از کتب اسلامی آنجا برای مطالعه، کتاب به امانت می بردند. در روح و ذهنم احساس عجیبی داشتم، حالت های راه رفتن او و نگاهش هنگام صحبت کردن با دوستانش، آرامش خاصی که در خود داشت برایم جدید و جالب بود، گویا انسان جدیدی را می دیدم، چون همیشه که من هول و عجول بودم و وقتی او را در کمال آرامش می دیدم و این گونه او را حس می کردم، و تفاوت ها را می یافتم برایم خوشایند بود. از دوستان پسر انجمن اسلامی که هم رشته او بودند، در مورد او سئوال کردم، آن ها او و دو دوست دیگرش را بسیارارزشی،با وقار و نترس در مسائل سیاسی تائید کردند، از این تعریف کریمی، ته دلم خیلی خوشحال شدم، پسر های انجمن برایشان ترس مفهومی نداشت، در کلاس ها گاهی که پیش می آمد از استاد سئوالات جسورانه ای مطرح می کردند، انتقاداتی که به نظام داشتند، ازسیاست های غلط آن روزگار، ثروت های به هدر رفته، و دیگر معضلات پیش آمده آن دوران ، صریح و یا به طور تلویحی و غیر مستقیم می گفتند. چون نظرشان را در خصوص او بسیارمثبت یافتم، بیشتر ذهن و دلم مشغول شد، چند روزی بود که در مورد او بیشتر فکر می کردم، شاید هم در مورد خودم و آینده ام و یا هردوی آن. ، گاه گاهی در اتاق انجمن اسلامی با او روبرو می شدم و در حد سلام و علیک و هم بسیار معمولی درمورد کارها ی انجمن گفتگو می کردیم. هدفم در زندگی و اسلام بیشتر از این بمن اجازه نمی داد در مورد او فکر کنم، شاید هم تصور من از اسلام این گونه بود. شب تا نزدیکی های صبح را در مورد او فکر می کردم.

بلاخره تصمیم خود را گرفتم، باید به به طریقی منظورم را به او می گفتم، من با این که در کارهای انجمن کوشا و قبراق و تازه نفس بودم، و برای دادن کنفرانس های علمی و درسی در کلاس پیش قدم می شدم و مشکلی هم نداشتم، امّا این جا احساس می کردم که دارم کم می آورم، در مورد نحوه بیان موضوع به او راهی پیدا نمی کردم، نه اینکه راهی نمی یافتم، می یافتم، اما به نظرم می آمد ازاین طریق راه ها به او گفتن شایسته چنین دختر خانم محجوبی نیست.

صبح در خانه پس ازخوردن صبحانه، آماده شدم برای رفتن به دانشگاه، هم اتاقی های من هم دو نفر بودند، حوصله صحبت با آن ها را نداشتم، جرات گفتن موضوع را هم همین طور، فکر می کردم اگر به آن ها بگویم دستم خواهند انداخت و باب شوخی ها باز خواهد شد. صبحانه را خوردم و کتابهای درسی آن روز را به بغل زدم و به دانشگاه رفتم، طبق معمول وقتی رسیدم زنگ کلاس ها زده شده و دانشجویان در کلاس بودند؛ ورود من به کلاس با استاد هم زمان شده بود؛ در کنار در کلاس، به استاد جهت ورود به کلاس تعارف کردم، امّا ایشان نظرشان بر این بود که من اول وارد شوم سپس او بیاید و همین طورهم شد، با وردم به کلاس مهربان را در ابتدای کلاس دیدم، نمی دانم حواسم کجا رفت، بلاخره جایی در انتهای کلاس یافتم و نشستم، استاد شروع به حضور و غیاب نمود، دوست داشتم که استاد به اسم او برسد و اسم قشنگ او را صدا بزند، و حاضر گفتن او را بشنوم و تماشا کنم. تدریس استاد تمام شد و زنگ استراحت شروع شد دانشجویان عده ای دور استاد جمع شده بودند و سئوال هاشان را مطرح می کردند، و عده دیگر هم گروه گروه صحبت کنان کلاس را برای خوردن چایی در رستوران ترک می کردند، دو دوستِ مهربان بالای سر او ایستاده بودند تا نوشته هایش را مرتب کند که با هم به بیرون کلاس بروند، هر سه به طرف تریا( نام رستوران دانشگاه) رفتند. به ترا رفتم دو دوستش برا آوردن چای و شرینی در صف ایستاده بودند و او تنها نشسته بود، با عجله یا نه با آرامش خاص خودم نزد او رفتم سلام گفتم، نمی دانم او چه گفت، حتما جواب سلامم را داده بود، چون هر سلامی جوابی دارد، پس از گفتن خسته نباشید به او، بلا فاصله گفتم می خواهم به من وقت بدهید تا با شما در مورد موضوع خاصی صحبت کنم، او با همان آرامش و وقار گفت باشد، گفتم کی زمانش با شد خوب است؟ چند لحظه ای فکری کرد، چند لحظه فکر او برایم عالمی بود، سپس بسیار زیبا،گفت: فردا درهمین ساعت وهمین مکان.

برچسب: فردا درس,فردا در ایران عید است,فردا در ایران رمضان است؟,فردا در ایران ماه رمضان است,فردا در عربستان عید است,فردا دریا پرواز,فردا در افغانستان عید است,فردا در ایران عید فطر است؟,فردا در تقویم,فردا در اسارت دیروز, نویسنده: سینا صالح‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 16:13

صفحه بندی