مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
دارالفنون هم چشمَم وهم چشم دِلَم را یگ جورهایی باز کرد، چشم دِلم را که می گویم نه این که تصوّر شود عارف شدم، نه! از قبلا ها هم در باغ (زندگی) نبودم، یعنی مثل بیشتر نوجوانان، خودم را کشف نکرده بودم، خودم را نشناخته بودم، نوجوان خوبی بودم، مودب، سربزیر، خر خوان، نه درس خوان، درس خوان آذر بود، روش خواندن را می دانست، آذر را که نام بردم نه این که ایشان هم در دارالفنون همکلاسی من بود،خیر من در دوران دانشجویی ام در دانشگاه که بودم با نامبرده همکلاس شدم، در آن زمان بود که آذر (همسرم) برایم کشف شد، بین دو سه تا دختر محجوبِ با حجاب، در آن روزگار! خدایا می شود روزی، روزگاری با این قلم نحیف خودم برای جوان های این روزگار سرزمینم، این روزگارغدار، آن روزها را نقاشی خط کنم! خدارا چه دیدی، اگرهمت داشته باشم ، اِن شاءالله که می شود
هر چه را خواهی، خدا خواهد چنین می دهد یزدان مراد متقین
حق و باطل آن قدر به هم مخلوط شده که توان گفتنش را برایم بسیار دشوار نموده است و هم جوانان فهیم ومعصوم و خوب مملکتم یارای قبول کردن این نوع روش از استدلال ها ی مارا برنمی تابند. همچون فامیل های دوستداشتنیِ مهربانَم و از همه بالاتر، فرزندانم ، دخترم، پسرانم، باید خیلی سعی کنم.
چه می گفتم و به کجا رسیدم، این قلم هم که تا می آید در دستم برای نوشتن قرار بگیرد، مدام می خواهد جُولان بِدهد، هی من را بدین سو و آن سو بکشاند و از مطلب اصلی دور نماید. بله یادم آمد ابتدایش این گونه بود، از خواب برخاستم برای ادای نماز دوگانه، رهسپار نیایش با خدا شدم..
سیز ساق و من سلامت.
برچسب:
نویسنده: سینا صالحپور